برگشتم كه دوباره بنويسم، نمي دونم از چي مي خوام بنويسم ولي مي خوام بنويسم، از خودم، از خودت، از خودش!!!
فعلا با يك داستان كوتاه از عباس معروفي دارم،
از وبلاگ خودش....
گفت: «بيا دعوا کنيم.»
گفتم: «دعوا کنيم؟ حريف نيستی!»
دستم را گرفت و نشاند کنار مبل تکی کنار پيانو. و همان لحظه ضبط صوت را
روشن کرد. چشماندازی در مه بود. سرم را که بلند کردم نوک انگشتش را به
لبهای غنچه شدهاش برد تا ساکت بمانم.
قطعه که تمام شد، ضبط صوت را قطع کرد: «خب! حالا شماييد.» و بی آنکه حتا لبخند بزند روی نيمکت پيانو نشست.
گفتم: «اصلاً دعوای ما سر چی هست؟»
«از خودتان بپرسيد!»
«من؟» و برافروخته به طرفش راه افتادم. خودش را کنار کشيد تا جا برای من هم باشد. و بعد سر بلند کرد، جوری که باز دلم هری ريخت.
«مرا از دعوا نترسانيد!» و بعد گفت: «اصلاً نمیدانم سر چی میخواهيم دعوا کنيم.»
گفتم: «از خودت بپرس.»
«آره، آره، آره.»
خنديدم. و او ادامه داد: «من داشتم از نردهی کنار اسکله میپريدم. به تو گفتم نگاه کن. و تو نگاه نکردی.»
«واقعاً؟!» به فکر فرو رفتم. زن، و اينهمه احساس؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 10:31  توسط مهران
|
در تولد یک سالگی این وبلاگ، تصمیم گرفتم تعطیلش کنم نه به این خاطر که مطلب کم آوردم یا وقت آپدیت کردن ندارم،نه. به این خاطر که فکر می کنم راهی که در پیش گرفتم به یک چهاراه رسیده(همه به دوراهی می رسن من به چهاراه D:) منم پشت چراغ قرمزی موندم که قرار نیست سبز بشه.این چراغ قرمز هم خاموش شدنی نیست تا خودم نخوام. شاید یک روز دوباره شروع به نوشتن کنم، روزی که مطمئن باشم حرفی برای گفتن دارم. به قول مجری های دوست داشتنی تلوزیون!! تا درودی دیگر دو صد بدرود ... خداحافظ
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنم ساده ست
نه اینکه می شه باور کرد، دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی من و با من همینه رسم این دنیا
باز هم جزیره ولی این بار برای خداحافظی.
من همون جزیره بودم
خاکی و صمیمی و گرم
واسه عشقبازی موجا
قامتم یه بستر نرم
یه عزیز دوردونه بودم
پیش چشم خیس موجا
یه نگین سبز خالص
روی انگشتر دریا
تا که یک روز تو رسیدی، توی قلبم پا گذاشتی
غصه های عاشقی رو، تو وجودم جا گذاشتی
زیر رگبار نگاهت
دلم انگار زیرورو شد
برای داشتن عشقت
همه جونم آرزوم شد
تا نفس کشیدی انگار
نفسم برید تو سینه
ابر و باد و دریا گفتند
حس عاشقی همینه
.
.
.
.
.
.
.
دیگه رو خاک وجودم
نه گلی هست نه درختی
لحظه های بی تو بودن
می گذره اما به سختی
دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره
اما حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره
می رسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونه ام
اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 2:31  توسط مهران
|
تو یعنی آبی باران احساس
تو یعنی دانه های پاک الماس
تو یعنی شعر های عاشقانه
تو یعنی جستجوی بی بهانه
تو یعنی آسمانی از ستاره
تو یعنی ابر های پاره پاره
تو یعنی اشک های سرد غربت
تو یعنی پیچکی در اوج حسرت
تو یعنی کو چه باغی از ترانه
برای شاپرک ها آشیانه
تو یعنی لذت پروانه بودن
تو یعنی عشق را قسمت نمودن
تو معنای تمام گریه هایی
تو بر زخم شقایق ها دوایی
تو یعنی انتهای بیقراری
تو تنها لحن گلهای بهاری

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:20  توسط مهران
|
با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام
طاقت فرسودگي ام هيچ نيست
در پي ويران شدني آني ام
آمده ام آن لحظه ي توفاني ام
دلخوش گرماي كسي نيستم
آماده ام تا تر بسوزاني ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو كمي عشق بنوشاني ام
ماهي برگشته ز دريا شدم
تا كه بگيري و بميراني ام
خوبترين حادثه مي دانمت
خوبترين حادثه مي داني ام
حرف بزن ابر مرا باز كن
ديرزماني است كه باراني ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه ي يك صحبت طولاني ام

-----------------------------------------
آقا جلال اگه فهمیدی به من هم بگو
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:52  توسط مهران
|
یه روزی،یه روزگاری
حرف بین ما نگاه بود
عشق و نقاشی می کردیم
نقش ما خورشید و ماه بود
بعد از اون واژه نوشتیم
جمله مون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودیم
معنی زندگی این بود
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:36  توسط مهران
|
امشب کسی و از دست دادم که خیلی برام عزیز بود
لطفا برای آمرزش روحی که الام مطمئنم تو بهشته دعا کنید
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 18:35  توسط مهران
|
بارها گفته ام بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:32  توسط مهران
|
ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق
كه نامي خوشتر از اينت ندانم
وگر هر لحظه رنگي تازه گيري
به غير از زهر شيرينت نخوانم
تو زهري، زهر گرم سينه سوزي
تو شيريني كه شور هستي از توست
شراب جام خورشيدي كه جان را
نشاط از تو، غم از تو، مستي از توست
به آساني مرا از من ربودي
درون كوره غم آزمودي
دلت آخر به سرگردانيم سوخت
نگاهم را به زيبايي گشودي
بسي گفتند دل از عشق برگير
كه نيرنگ است و افسون است و جادوست
ولي ما دل به او بستيم و ديديم
كه او زهر است اما نوشداروست
چه غم دارم كه اين زهر تب آلود
تنم را در جدايي مي گدازد
از آن شادم كه هنگام درد
غمي شيرين دلم را مي نوازد
اگر مرگم به نامردي نگيرد
مرا مهر تو در دل جاوداني است
وگر عمرم به ناكامي سرآيد
ترا دارم كه مرگم زندگي است
"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 22:30  توسط مهران
|
عشق گناهی است
اعتماد گناهی است
و مردمان چه پرهیز کاران اند
تو چه می جویی؟
ای دست پر گناه...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:31  توسط مهران
|
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست.پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید:«یک بستنی میوه ای چند است؟» پیشخدمت پاسخ داد:«50 سنت» پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد.بعد پرسید:«یک بستنی ساده چند است؟»
در همین حال، تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد:«35 سنت».پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت :« لطفا یک بستنی ساده». پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت کرد و رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید، حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود. -برای انعام پیشخدمت-
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:21  توسط مهران
|
رفتنت آغاز ویرانیست
حرفش را نزن، ابتدای یک پریشانیست
حرفش را نزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
شمهایم بی تو بارانیست
حرفش را نزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا
دل شکستن کار آسانیست
حرفش را نزن
دوست داری که دیگر برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانیست،
حرفش را نزن
تو می خواهی که روزی عهدمان را بشکنی
این شکستن،نا مسلمانیست
حرفش را نزن
حرف رفتن می زنی، وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست،حرفش را نزن
+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 11:47  توسط مهران
|
نفس مي کشيم به حکم تقدير .مي مانيم به فرمان سرنوشت. مي جوييم به تدبير انديشه و مي خواهيم به خواهش دل. زندگي مي کنيم به اميد رسيدن به ارزو ها .مبارزه ميکنيم براي رسيدن به پيروزي و چه شيرين است موفقيت ان زماني که بي مهري هاي زمانه بارها ما را چون شيشه هاي شکننده خورد مي کند ولي ما چون صخره هاي پايدار همچنان ايستاده ايم . زندگي را دوست دارم و دل بسته به آناني هستم که در دلم جاي دارند .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:36  توسط مهران
|
چندروزي است كه تنهابه تومي انديشم ازخودم غافلم امابه تومي انديشم شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد مي نشينم به تماشا، به تومي انديشم چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:35  توسط مهران
|
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس امروز مرا باور كني
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 14:21  توسط مهران
|
شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريكي
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوي توام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من
گيسوان تو شب بي پايان
جنگل عطرآلود
شكن گيسوي تو
موج درياي خيال
كاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 12:11  توسط مهران
|