![]() |
![]() |
|
| جزیره ی تنهایی من |
|
چرا اگر لحظه بزرگ زندگی من فرا رسیده و تو آن را برایم فراهم کردی.زندگیم به سویی می رود که هر لحظه بیشتر مرا در خود غرق میکند؟چرا نمی توانم تصمیمی بگیرم که سراسر زندگیم را ﭘر از نشاط کند؟چرا قادر نیستم نه دلم را باز ﭘس گیرم و نه قادرم رهایش سازم تا با ﭠﭙش های تند و بی اندازه اش مرا به سمت دنیای متفاوتی بکشاند؟ خدایا نمی دانم در کدامین برزخ زندگی دست و ﭘا میزنم.نمیدانم این راهی که در آن قصد حرکت دارم مرا به کدامین وادی میکشاند... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:16 توسط مهران |
|
|
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:2 توسط مهران |
|
|
دریانوردی به من می گفت: دل بکن و رها کن. این گوی ها را از دست و پایت باز کن که سنگین شده ای. سنگین که باشی ته نشین می شوی. سبکی را بیاموز. سبکی تو را بالا خواهد کشید. می گویم: نمی توانم.که هر گوی دلیلی است بر بودنم. یک گوی سواد است و آموخته ها، یک گوی مکان است و موقعیت ومقام. یک گوی باور دیگران است و یک گوی باور خودم. گویی عشق و گویی تعصب و گویی ... دریانورد می گوید: اما آن که نمی بخشد و نمی گذرد و از دست نمی دهد، تنها پایین می رود. پس ببخش و بگذر و از دست بده تا رو بیایی. اگر به اختیار از دست ندهی ، به اجبار از تو می گیرند و تو می دانی که مردگان بر آب می آیند، زیرا آنچه باید از دست می دادند از دست داده اند، به اجبار از دست داده اند. اما کاش انسان تا زنده است لذت بی تعلقی را تجربه کند. دریانورد این را گفت و بر موجی بالا رفت. چنان به چستی و چالاکی که گویی دریا اسب است و او سوارکار. من اما از حرف های دریانورد چیزی نیاموختم، تنها گویی دیگر ساختم از تردید و بر پایم آویختم. من چنین کردم، تو اما چنان نکن.
برگرفته از هفته نامه ۴۰چراغ شماره ۱۳۷ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 21:19 توسط مهران |
|
|
آن روز كه در عشق سرانجام بميرم آيا بود اي ساحل اميد كه روزي چون شبنم گل ها سحر از جلوه خورشيد آن مرغك آزرده ي عشقم كه روا نيست مپسند كه در گوشه تنهايي و غم ها
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:34 توسط مهران |
|
|
امروز ترانه ای بسیار زیبا از ابی با اسم "من اگه خدا بودم" رو می زارم. من که خیلی دوسش دارم ،امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
من اگه خدا بودم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:15 توسط مهران |
|
|
جز كوي تو جاي، من آواره ندارم
جولانگه برق است ولي چاره ندارم يك جلوه كند ماه در آيينه صد موج جز نقش تو بر سينه صد پاره ندارم... " رهی معیری" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:0 توسط مهران |
|
|
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
بدين سان خوابها را با تو زيبا مي كنم هر شب تبي اين گاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه چه آتشها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب تماشايي است پيچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب مرا يك شب تحمل كن كه تا باور كني اي دوست چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب چنان دستم تهي گرديده از گرماي دست تو كه اين يخ كرده را از بي كسي ، ها مي كنم هرشب تمام سايه ها را مي كشم بر روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب دلم فرياد مي خواهد ولي در انزواي خويش چه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي ؟ كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب "محمد علی بهمنی" |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:32 توسط مهران |
|
|
در كلاس روزگار
درسهاي گونه گونه هست درس دست يافتن به آب و نان درس زيستن كنار اين و آن درس مهر درس قهر درس آشنا شدن درس با سرشك غم ز هم جدا شدن در كنار اين معلمان و درسها در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست يك معلم بزرگ نيز در تمام لحظه ها تمام عمر در كلاس هست و در كلاس نيست نام اوست : مرگ و آنچه را كه درس مي دهد زندگي است |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:1 توسط مهران |
|
|
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:12 توسط مهران |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:31 توسط مهران |
|
|
در سكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:19 توسط مهران |
|
|
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش
که در این خانه دلی هست، به هیچش مفروش ون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب برو ای دل به نهانخانه ی خود خیره بمیر آتش عشق بهشت است، میاندیش و بیا بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز پر و بالی بگشا، خنده ی خورشید ببین " فریدون مشیری"
------------------------------------------------------------------ پدارم جان من که مرض ندارم مردم گیر بیارم.آره عزیز عاشقم ...ولی چون به اینجا سر می زنه نمی تونم اسمشو بگم. عاشق شدم /کاش ندونه /دست دلمو نخونه/میدونم اگه بدونه/ دیگه با من نمی مونه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:20 توسط مهران |
|
|
امروز می خوام داستان جزیره رو براتون تعریف کنم اگه وقتتونو میگیره صفحه رو ذخیره کنید تا سر فرصت بخونیدش. داستان ما در مورد پسری که توی یه جزیره وسط اقیانوس تک و تنها زندگی می کرد. هیچ کس دقیقا نمی دونست که این جزیره کجاست اون پسر هم به جز گمشده هایی که تو دریا راهشونو گم کرده بودند و گه گاه به جزیره می اومدند و پس از یه مدت هم می رفتند دنبال کارشون کسی رو نمی شناخت.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 0:28 توسط مهران |
|
|
خداوندا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم،آنچه را که نمی توانم تغییر دهم شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم و دانشی تا تفاوت آن دو را بدانم پروردگارا خود را تقدیم تو میدارم با من کن و از من ساز آنچه خود اراده کنی از اسارت نفس رهایم کن تا انجام اراده ات را بهتر توانم مشکلاتم را بگیر تا پیروزی بر آنها شاهدی باشد برای کسانی که با قدرت تو ،عشق تو و راه تو ، یاریشان خواهم داد باشد که همیشه بر اراده تو گردن نهم... " آمین "
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:11 توسط مهران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ترانه شعر سنگ نوشته های جزیره عکس داستان جزیره |
|
RSS
|