تبليغاتX
شب های تک ستاره
جزیره ی تنهایی من

عشق را وارد کلام کنيم تا به هر عابري سلام کنيم و به هر چهره اي که تبسم داشت ما به آن چهره احترام کنيم زندگي در سلام و پاسخ است عمر را صرف اين پيام کنيم عابري شايد عاشقي باشد پس به هر عابري سلام کنيم .

--------------------------------------------

منظورم این نبود پدرام جان، یه کم صبر کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 20:56  توسط مهران | 
تو غربتي كه سرده
 تمام روز و شبهاش ، غريبه از من و ما
 عشق من عاشقم باش 
 كه تن به شب نبازم
 با غربت من بساز
 تا با خودم بسازم
 عشق من عاشقم باش
 تو خواب عاشقا رو
 تعبير تازه كردي
 كهنه حديث عشق رو
 تفسير تازه كردي
 گفتي كه از تو گفتن
 يعني نفس كشيدن
 از خود گذشتن من
يعني به تو رسيدن
 قلبمو عادت بده
 به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن
 از عشق جون سپردن
 عشق من عاشقم باش
وقتي كه هق هق عشق
 ضجه ي احتياجه
 سر جنون سلامت
 كه بهترين علاجه
 عشق من عاشقم باش
 اگر چه مهلتي نيست
 براي با تو بودن
 اگر چه فرصتي نيست
 عشق من عاشقم باش
نذار بيفتم از پا
 بمون با من كه بي تو
 نمي رسم به فردا
 عشق من عاشقم باش

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 18:42  توسط مهران | 
سلام

نمی دونم چی بگم... الان که بعد از مدتی یه سر به اینجا زدم، واقعا خوشحال شدم که با اینکه مدتیه اپدیت نکردم ولی هنوز وبلاگ بازدید داره.

قول میدم به زودی برگردم ولی من اون مهران سابق نیستم.به زودی متوجه می شید.

پدرام جان منتظر باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 22:26  توسط مهران | 
با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟ دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟
بر من آن است که با فرقت او می‌سازم وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم؟
جانم از آتش غم سوخت، نگویید آخر تا غمش یک نفسم جان نگدازد چه کنم؟
خود گرفتم که سر اندر ره عشقش بازم با من آن یار اگر عشق نبازد چه کنم؟
یاد ناورد ز من هیچ و نپرسید مرا باز یک بارگیم پست نسازد چه کنم؟
چند گویند مرا: صبر کن از لشکر غم؟ بر من از گوشه‌ی ناگاه بتازد چه کنم؟

                                                                                                                  " عراقی "

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:14  توسط مهران | 

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم ولی حالا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 18:20  توسط مهران | 

      وقتي گريه كردم گفتند بچه اي ! وقتي خندیدم گفتند ديونه اي! وقتي جدي بودم گفتند مغروري ! وقتي شوخي كردم گفتند سنگين باش! وقتي سنگين بودم گفتند افسرده اي! وقتي حرف زدم گفتند پــــرحرفي ! وقتي ساكت شـدم گفتنـد عاشقي!

        گريه شايد زبان ضعف باشد ،شايد خيلي كودكانه، شايد بي غرور، اما هرگاه گونه هايم خيس ميشود مي دانم نه ضعيفم، نه يك كودك. مي دانم پر از احساسم.

------------------------------------------------------------------

خبری نیست پدرام جان.اگه ممکنه با ای دیم تماس بگیر. می خوام باهات صحبت کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 12:28  توسط مهران | 
از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه، تن خسته می کشم
آوخ... کزین حصار دل آزار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز
و ز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

تنها و دل گرفته و بی آزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 12:25  توسط مهران |