![]() |
![]() |
|
| جزیره ی تنهایی من |
|
تو یعنی آبی باران احساس تو یعنی دانه های پاک الماس تو یعنی شعر های عاشقانه تو یعنی جستجوی بی بهانه تو یعنی آسمانی از ستاره تو یعنی ابر های پاره پاره تو یعنی اشک های سرد غربت تو یعنی پیچکی در اوج حسرت تو یعنی کو چه باغی از ترانه برای شاپرک ها آشیانه تو یعنی لذت پروانه بودن تو یعنی عشق را قسمت نمودن تو معنای تمام گریه هایی تو بر زخم شقایق ها دوایی تو یعنی انتهای بیقراری تو تنها لحن گلهای بهاری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 22:20 توسط مهران |
|
|
با همه ي بي سر و ساماني ام
باز به دنبال پريشاني ام طاقت فرسودگي ام هيچ نيست در پي ويران شدني آني ام آمده ام آن لحظه ي توفاني ام دلخوش گرماي كسي نيستم آماده ام تا تر بسوزاني ام آمده ام با عطش سالها تا تو كمي عشق بنوشاني ام ماهي برگشته ز دريا شدم تا كه بگيري و بميراني ام خوبترين حادثه مي دانمت خوبترين حادثه مي داني ام حرف بزن ابر مرا باز كن ديرزماني است كه باراني ام حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه ي يك صحبت طولاني ام
----------------------------------------- آقا جلال اگه فهمیدی به من هم بگو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 22:52 توسط مهران |
|
|
بارها گفته ام بار دگر می گویم
که من دلشده این ره نه به خود می پویم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 19:32 توسط مهران |
|
|
ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق
كه نامي خوشتر از اينت ندانم وگر هر لحظه رنگي تازه گيري به غير از زهر شيرينت نخوانم تو زهري، زهر گرم سينه سوزي تو شيريني كه شور هستي از توست شراب جام خورشيدي كه جان را نشاط از تو، غم از تو، مستي از توست به آساني مرا از من ربودي درون كوره غم آزمودي دلت آخر به سرگردانيم سوخت نگاهم را به زيبايي گشودي بسي گفتند دل از عشق برگير كه نيرنگ است و افسون است و جادوست ولي ما دل به او بستيم و ديديم كه او زهر است اما نوشداروست چه غم دارم كه اين زهر تب آلود تنم را در جدايي مي گدازد از آن شادم كه هنگام درد غمي شيرين دلم را مي نوازد اگر مرگم به نامردي نگيرد مرا مهر تو در دل جاوداني است وگر عمرم به ناكامي سرآيد ترا دارم كه مرگم زندگي است "فریدون مشیری"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 22:30 توسط مهران |
|
|
عشق گناهی است
اعتماد گناهی است و مردمان چه پرهیز کاران اند تو چه می جویی؟ ای دست پر گناه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 0:31 توسط مهران |
|
|
رفتنت آغاز ویرانیست
حرفش را نزن، ابتدای یک پریشانیست حرفش را نزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دوست داری که دیگر برنگردم پیش تو تو می خواهی که روزی عهدمان را بشکنی حرف رفتن می زنی، وقتی که محتاج توام |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 11:47 توسط مهران |
|
|
شبان غم تنهايي خويش
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 12:11 توسط مهران |
|
|
سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها دل تنگ منشين در پس اين بهت گران مدران جامه جان را مدران مكن اي خسته درين بغض درنگ دل ديوانه تنها دل تنگ ناله از درد مكن آتشي را كه در آن زيسته اي سرد مكن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازين عشق و سرافراز بمان راه عشق است كه همواره شود از خون رنگ دل ديوانه تنها دل تنگ "فریدون مشیری"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:55 توسط مهران |
|
|
بدين افسونگري وحشي نگاهي
مزن بر چهره رنگ بي گناهي شرابي تو شراب زندگي بخش شبي مي نوشمت خواهي نخواهي "فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:0 توسط مهران |
|
|
اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم
كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم دلم براي خودم تنگ مي شود آري هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم نشد جواب بگيرم سلام هايم را هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟ اشاره اي كنم انگار كوهكن بودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 0:13 توسط مهران |
|
|
میروم شاید کمی حال شما بهتر شود
می گذارم با خیالت روزگارم سر شود از چه می ترسی برو دیوانگی های مرا آنچنان فریاد کن تا گوش عالم کر شود می روم دیگر نمی خواهم برای هیچ کس حالت غمگین چشمانم ملال آور شود باید این بازنده ی هر بار- جان عاشقم - تا به کی بازیچة این دست بازیگر شود ماندنم بیهوده است امکان ندارد هیچ وقت این منِ دیرین ، منِ یک آدم دیگر شود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 1:27 توسط مهران |
|
|
نه به شاخ گل نه به سرو چمن پیچيده ام
شاخه تاكم بگرد خويشتن پيچيده ام گرچه خاموشم ولي آهم بگردون مي رود دود شمع كشته ام در انجمن پيچيده ام |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 22:17 توسط مهران |
|
|
باز واشد ز چشمه نوشي
همچو باران زلال ناز و نگاه باز در جام جان من سرداد همچو مهتاب باده اي دلخواه بازم از دست مي برد نگهي نگهي چون شراب مستي بخش چه نگاهي كه همچو بوي گلاب مي شود در مشام جانم پخش آه مي نوشمت چو شيره گل چيستي ؟ اي نگاه نازآلود تو گلابي گلاب شهد آگين تو شرابي شراب گل پالود چه شرابي كز آن پياله چشم همچو لغزاب ساغر لبريز مي چكد خوش به كام تشنه من آتش افروز و آرزو انگيز آه پيمانه اي دگر كه هنوز مي گدازد ز تشنگي جگرم چه شرابي تو ؟ وه چه شورانگيز سركشيدم تو را و تشنه ترم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 11:3 توسط مهران |
|
|
كاش مي ديدم چيست ؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است آه، وقتي كه تو لبخند نگاهت را مي تاباني بال مژگان بلندت را مي خواباني آه، وقتي كه توچشمانت آن جام لبالب از جاندارو را سوي اين تشنه جان سوخته مي گرداني موج موسيقي عشق از دلم مي گذرد روح گلرنگ شراب در تنم مي گردد دست ويرانگر شوق پرپرم مي كند اي غنچه رنگين پر پر من در آن لحظه كه چشم تو به من مي نگرد برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد رقص شيطان خواهش را در آتش سبز نور پنهاني بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابديت را مي بينم بيش از اين سوي نگاهت نتوانم نگريست اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست كاش مي گفتي چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري است " فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 20:19 توسط مهران |
|
|
فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را از سر نويس ِ تمام نامه ها و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم! فرض كن با قلمم جناق شكستم! به پرسش و پروانه پشت كردم و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم! فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم، حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما، صداي آواز هاي مرا نشنيد! بگو آنوقت، با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟ با التماس اين دل ِ در به در! با بي قراري ٍ ابرهاي باراني... باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم، خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند! موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست! همنشين ِ نفسهاي من شده اي! خاتون! با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي! "یغما گلرویی" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:35 توسط مهران |
|
" عراقی "
|
||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 11:14 توسط مهران |
|
|
آن روز كه در عشق سرانجام بميرم آيا بود اي ساحل اميد كه روزي چون شبنم گل ها سحر از جلوه خورشيد آن مرغك آزرده ي عشقم كه روا نيست مپسند كه در گوشه تنهايي و غم ها
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:34 توسط مهران |
|
|
جز كوي تو جاي، من آواره ندارم
جولانگه برق است ولي چاره ندارم يك جلوه كند ماه در آيينه صد موج جز نقش تو بر سينه صد پاره ندارم... " رهی معیری" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:0 توسط مهران |
|
|
در كلاس روزگار
درسهاي گونه گونه هست درس دست يافتن به آب و نان درس زيستن كنار اين و آن درس مهر درس قهر درس آشنا شدن درس با سرشك غم ز هم جدا شدن در كنار اين معلمان و درسها در كنار نمره هاي صفر و نمره هاي بيست يك معلم بزرگ نيز در تمام لحظه ها تمام عمر در كلاس هست و در كلاس نيست نام اوست : مرگ و آنچه را كه درس مي دهد زندگي است |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:1 توسط مهران |
|
|
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 22:12 توسط مهران |
|
|
هر نفس می رسد از سینه ام این ناله به گوش
که در این خانه دلی هست، به هیچش مفروش ون به هیچش نفروشم؟ که به هیچش نخرند سنگدل، گویدم از سیم تنان روی بتاب برو ای دل به نهانخانه ی خود خیره بمیر آتش عشق بهشت است، میاندیش و بیا بخت بیدار اگر جویی با عشق بساز پر و بالی بگشا، خنده ی خورشید ببین " فریدون مشیری"
------------------------------------------------------------------ پدارم جان من که مرض ندارم مردم گیر بیارم.آره عزیز عاشقم ...ولی چون به اینجا سر می زنه نمی تونم اسمشو بگم. عاشق شدم /کاش ندونه /دست دلمو نخونه/میدونم اگه بدونه/ دیگه با من نمی مونه.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 21:20 توسط مهران |
|
|
در ره عشق نشد کس یقین محرم راز
هر کس بر حسب فهم گمانی دارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 19:13 توسط مهران |
|
|
این شعرو قبلا تو وبلاگ دانشگاه آزاد لاهیجان گذاشته بودم ولی الان تازه دارم بهش اعتقاد پیدا می کنم.
تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست و این حیات٬ عزیز و گرانبهاست لبخند چشم توست! هر چند که با تبسم شیرینت آن چنان مست می شوم که نمی بینمش درست! لبخند چشم تو در چشم من , وجود خدا را آواز می دهد. در جسم من , تمامی روح حیات را پرواز می دهد. جان مرا - که دوریت از من گرفته است - شیرین و خوش, دوباره به من باز می دهد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:36 توسط مهران |
|
|
عزم آن دارم که امشب نیم مست / پای کوبان کوزه ای دردری به دست
سر به بازار قلندر در نهم / پس به یک ساعت ببازم هر چه هست تا کی به تزویر باشم خودنمای / تا کی از پندار باشم خوپرست؟ پرده پندار می باید درید / توبه ی زهاد می باید شکست وقت آن آمد که دستی برزنم / چند خواهم بودن آخر پای بست ساقیا در ده شرابی دلگشا / همین که دل برخاست، غم دل سر نشست تو بگردان دور،تا ما مردوار / دور گردون زیر پای آریم،پست مشتری را خرقه از سر برکشیم / زهره را تا حشر گردانیم مست پس چو عطار از جهت بیرون شویم / بی جهت در رقص آییم از الست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 14:47 توسط مهران |
|
|
ای شعر! ای پنهان ترین روح من!...
ای هولناک لذیذ، چون افتادن از شاخه،هنگام تکاندن توت... ای آغاز!ای خشم تپیده در ناز!... ای پرواز!ای خدای کوچک دلهای بزرگ ای خدای بزرگ دلهای کوچک... آه ای شعر! ای سوگند به حنجره ی قناری، صدای تو ماندنی تر است... ای شریف چون محراب،ای حریم!ای حرام! ای محرم! ناگفتنی ها را با تو باید گفت ... ناگفتنی ها را از تو باید شنید. علی موسوی گرمارودی |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 20:20 توسط مهران |
|
|
به جان جوشم که جویای تو باشم خسی بر موج دریای تو باشم تمام آرزوهای منی، کاش یکی از آرزو های تو باشم شفیعی کدکنی
البته این من نیستم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 18:29 توسط مهران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
ترانه شعر سنگ نوشته های جزیره عکس داستان جزیره |
|
RSS
|